تبليغاتX
< head> طنز کوه

تابناک : سرویس اجتماعی - شب گذشته، همزمان در تهران و بسیاری از مراکز استان‌ها، از زوج‌های خوشبخت تجلیل شد.

گزارش خبرنگار «تابناک»، در تصاویری که از نشست تجلیل تهران که با حضور دکتر احمدی‌نژاد، ..........................
هرچند می‌توان گفت که این افراد قطعا دارای زندگی خوب و موفقی هستند، اما این پرسش مطرح است که معیار سازمان ملی جوانان برای انتخاب زوج‌های خوشبخت چه بوده که از این افراد تجلیل شده است؟ همچنین با توجه به اظهارات صریح دختر آقای سلحشور درباره زندگی شخصی ایشان، بر چه مبنایی وی یکی از این افراد تجلیل شده است؟!

همچینین در خبرها آمده بود که دکتر غلامعلی حدادعادل و همسرش نیز به عنوان زوج خوشبخت کشور برگزیده شده‌اند.

و در همان سايت در خبري ديگر آمده بود:

خانواده‌های ایرانی روزی فقط 15 دقیقه باهم صحبت می‌کنند.

.............................

البته اينكه آيا اصولا زوج  خوشبختي هم وجود داشته باشد یا نه و خاصه  در ايران و با اين زعماي مملكتي اصلا خوشبختي  مي تواند و جود داخلي و خارجي داشته باشد و چند تا چيز ديگر که كلا بماند برای بعد. فلذا در راستاي شب زنده داريهايمان ما تصوير زندگي دو زوج خوشبخت و بدبخت را با توجه به فرهنگ جمهوري اسلامي ذكر مي نماييم باشد درس عبرتي شود برايتان اگر حاليتان شود

يك زوج خوشبخت ايراني!!!

.....................................

ساعت نه شب آقاي دكتر حداد عادل به خانه مي رسد( از جمله نكات بارز يك زوج خوشبخت دير رسيدن هميشگي مردها به خانه است!!!)

حداد:سلام

همسر: (ايشان در حالي كه با چادر و مقنعه مشكي نشسته اند تا يه وقت چشم ملائك نامحرم به ايشان نيوفتد ودر حالي كه دارند قران و مفاتيح مي خوانند مي فرماند)  عليك سلام واللهم عجل لوليك الفرج

ساعت 9.30

همسر: چاي مي خوري؟

حداد:با اشاره سر يعني اوهوم

همسر:برو بريز برا منم يكي بيار

ساعت 10 شب

حداد:ولايت فقيه ركن ركين انقلاب است

ساعت 11

همسر: آهان

ساعت 12

همسر و حداد نماز عشا را بصورت جماعت به امامت شوهر با هم مي خوانند بعد از نماز: خدايا خدايا تا انقلاب مهدي...مرگ بر امريكا  مرگ بر دشمناي! روسيه و چين مرگ بر منافقين و صدام!!!

ساعت 12.30

حداد: حاج خانم؟ (ذكر نام كوچيك همسر در بين زوجهاي خوشبخت مذهبي خيلي زشت است  مثل انتشار صور قبيحه مي ماند!!!) آيه  امشب را حفظ كردي؟

همسر :اوهوم

حداد: بخوان

همسر: كلوا و الشربوا و لا تسرفوا

حداد : مي خندد!

 وقت خواب  حاج آقا در يك اتاق و همسر هم در اتاق ديگر مي خوابد!

زندگي يك زوج بدبخت:

.................................

ساعت 5 بعداز ظهر شوهر جلوي در خونه مي رسه صداي موسيقي زيبا و لطيفي از پشت در شنيده ميشه مرد زنگ مي زنه زن با شنيدن صداي زنگ و باز كردن در و ديدن شوهر مي پره تو بغلش و يه ل... اوهوم! اوهوم!(سرفه) يه عدد ماچ حالا مي دهد يا مي گيرد يا مي كند نمي دانيم!

شوهر:واي عزيزم بازم داري تمرين رقص مي كني تو كه كلي تناسب اندام داري

زن: الهي فدات شم همه هيكلم رو  واسه تو دارم مي سازم راستي رنگ و آرايش جديد موهام قشنگ شده؟

شوهر: آره عزيز دلم تو همينجوريش هم خيلي خوشگلي دوستت دارم پس به افتخارش امشب بريم بيرون يه چرخ بزنيم و بعدش يه شام توپ و بياييم خونه و بعد...اوهوم اوهوم(بازم سرفه ) اينجاش ديگه به ما مربوط نيست خودشون مي دونند چه غلطي بايد بكنند

...........................

فرشيد:خاك بر سر بدبختتان كنند اي زوج بدبخت شما ها با اين جلف بازيها!!!داريد آتيش جهنم خودتون رو زياد مي كنيد!

نتيجه گيري: شاد بودن و خنديدن و رقصيدن در جمهوري اسلامي اوج  بدختي و توهين به مقدسات و هجو وبيهوده است و يبس بودن و حرف نزدن و اخم و تخم اوج خوشبختي است قبول نداريد يك نگاهي به اطرافتون بندازيد.

و آخر اينكه

در خبرها آمده بود كه زوجهاي ايراني 15 دقيقه!!! در روز با هم صحبت مي كنند. خب حسنش اينه كه باعث ميشه كه اصلا حرفي نباشه تا دعوايي باشه

یاد آوری:یک شوهر خوب! یک شوهر مرده است!

+ نوشته شده توسط فرشید در چهارشنبه چهارم آذر 1388 و ساعت 13:50 |

 

سايت آريا نيوز-احمدي نژاد:تاكيد رييس جمهور و اعضاي دولت بر ازدواج جوانان

در راستاي اينكه اصولا آره و اينا و خلاصه رييس جمهور علاوه بر انجام امور مملكتي با حفظ سمت در كار كارچاق كني امر مقدس ازدواج هم دستي دارند و در اين راستا تلاش مضاعفي در ساختن منزل و مكان انجام مي دهند و كلا تلاش در جهت ساخت خانه هاي عفاف كه در آن همه چيز عفيف است الا بند تنبان! ودر راستای همه ي راستاهايي! كه آدم را به امر ازدواج تشويق مي نمايد بدينوسيله دلايل ازدواج به شرط چاقو! را به محضر مبارك بقيه اش  بماند براي بعد و روحي اواحناي  پدر بي پدرشان ذكر مي نماييم باشد كه رستگار شويد و اين ليلي تقاضاي ازدواج پدر بزرگ عمه مكرمه مارا قبول بنمايد و ماه عسل بروند اين خارك را سياحت بكنند و برگردند و كلا صدق الله علي العظيم

1-ازدواج مي كنيم چون وام مي دهند بعد مي رويم وام بگيريم وام نمي دهند برا تامين مخارج ما آقايان جاي ديگرمان را مي دهيم اجاره

2-ازدواج مي كنيم چون فكر مي كنيم بهمان خانه مي دهند چون نمي دهند ما آقايان مي رويم جاي ديگرمان را رهن كامل مي دهيم

3-ازدواج مثل بوي كباب است وقتي ازدواج كرديم مي بينم كه نه جانم بوي كباب نيست خر داغ مي كردن و به جاي همين كباب هم سيخش نصيبمان مي شود.

4-ازدواج مي كنيم چون شتري هست كه در خانه هر خري!قرار است بخوابد

5-ازدواج مي كنيم چون اصولا كار ديگري نداريم بكنيم

6-ازدواج مي كنيم چون از آزادي خسته شديم

7-ازدواج مي كنيم چون همسايه ها و فاميل مي گويد لابد عيبي دارد كه ازدواج نمي كند و ما مي خواهيم نشان بدهيم كه عيبي نداريم

8-ازدواج مي كنيم چون نيمي از ايمانمون را خودمون ريديم توش نيم ديگشو مي خوايم بديم كس ديگه ای برينه توش

9-ازدواج مي كنيم كه سربازان اسلام سرچهار راهها بيشتر شوند

10-ازدواج مي كنيم چون از آرامش بدمان مي آيد دوست داريم دعوا بشود

11-ازدواج مي كنيم تا شير مادرمان حلالمان شود

12-ازدواج مي كنيم چون اصولا خريت كه شاخ و دم ندارد يك جا بايد خودش را نشان بدهد

۱۳-ازدواج می کنیم خب چون احمدی نژاد تاکید کرده حتما اگه نمی کرد ما هم نمی کردیم

توصيه :خواستيد ازدواج كنيد لا اقل تو ايران اينكار را نكنيد خواستید باز هم اینکار را بکنید با کوهنورد جماعت نکنید مختان جابجا می شود ها.گفته باشیم اگر هم خواستید اینجا بکنید بدید خطبه اش را احمدی نژاد بخواند آی خاطره می شود!

+ نوشته شده توسط فرشید در دوشنبه دوم آذر 1388 و ساعت 11:34 |

در این متن مجبور شدم از نام بسیاری از دوستان استفاده کنم، پیشاپیش به دوستانی که جنبه خوندنش رو دارند اعلام می کنم که شخصیت ها حقیقی است و همینه که هست ! و به آن دوستانی که ممکنه با خوندنش به احساسات طلایی و شکلاتی شون بر بخوره اعلام می کنم که مجبور شدم اینکارو بکنم و اسامی کمپلت مجازی بوده و بازم همینه که هست!

زمانی که این متن رو میل کردم از فرشید خواستم بدون تحریف بفرستش، و اگر این کار رو کرد پیشاپیش بگم بخاطر اینه که در پایان ذکر کرده بودم :

اوه  فرشید  ای بنده من، اگر این کار رو نکنی خیلی بی جنبه ای! پس یه وقت خدای نکرده روم به دیوار مورچه خاک به سر فکر نکنید متن من خوب بوده ها نه، فقط اماممون می خواستند نشون بدن چقدر باظرفیتند!!! ( اینا رو گفتم که دلم خنک شه که متن هام رو هی هی تغییر میدی و آپ میکنی، آرزو به دلم موند یه متن واست میل کنم فرداش عینشو تو وبلاگ ببینم)

دی اندر احوالات خویش مستغرق بودمی و بر احوال یاران وبلاغ خود نظاره فکندمی که ناگاه بر وبلاغ فرشید که کنون مشترک گشته فرود آمدی و  پستگاه امام فرشید همی دیدمی، دراین حال مرا وقت خوش آمد( دوستان مستحضر هستید که وقت خوش اصطلاحاً زمانی است که عارف در طی مراحل سیر و سلوک....و از همین حرفا، لکن مراد از وقت خوش اینجا اینه که وقتی مطالب فرشید رو خوندم فیوز پروندم اساسی) و حس کردم باید برخی حقایق برای شما خوانندگان محترم روشن بشه، اینه که این مطالب رو نوشتم شاید با خوندنش رستگار گردید.

فرشید خان:

من اومدم اینجا و جولون میدم...؟؟؟

 

 آقای فرشید داوودی، من به شما علاقه دارم اما اینجا تصویر یک ایمیل رو دارم که شما برام فرستادید: بگم؟؟؟

کی بود می گفت: میدونی من ذوق هنریم رو از دست دادم و نمی خوام محبوبیتم از بین بره! میشه خواهشاً ، جون عمت شمیران تا گندش در نیومده و ضایع نشدم  بیای و افتخار بدی یه مدت تو وبلاگم بنویسی تا من برم چند تا دکتر بلکم بهم نسخه دادن و افاقه کرد... تازه نزاربگم جدای این موضوع واسه چه مواردی ازم آدرس دکتر گرفتی!!

در ضمن الکی مهلت 20 روزه نده ،اون بیماری که تعریف کردی تا 20 سال دیگم خوب نمیشه!

 می خوای حالا که حسابی عصبانیم کردی، برای در امان موندن از خشمم بفروش برو خارج، یه مدت که گذشت و آبا از آسیاب افتا د برگرد

معتقدم چراغی که به خانه رواست به مسجد حرامست، برهمین اساس دنیای وبلاگ نویسی در ایران و خارج و حتی بین دو وبلاگ خودی رو ولش کن، بیا موضوع رو در اشل کوچکتر بررسی کنیم:

حالت اول: فرشید طبق معمول یک پست مثل "خداوند بارگاه"  می نویسه.... واکنش ها:

دقیقه اول: یکی از طرفداران(قضاوت درباره جنسیتش با خودتون):

فرشید بالاخره آپش کردی؟ چشام دراومد بس که از نصفه شب پای کامپیوتر بودم تا اولین نفری باشم که برات کامنت میزاره.

نفر دوم: حوری مقرب: وای فر..... ببخشید از شدت هیجان دستام می لرزه، نمیتونم بنویسم، بعداً میام

نفر سوم: برج مراقبت: وای چه متن مردونه ی قشنگی، جامعه مردان واقعاً بهت افتخار میکنه.

نفر چهارم: انیشتین اگه خلاقیت تورو داشت مطمئناً  نسبیت در حد تئوری نمی موند! راستی تو کامنت های اختصاصیت یه سورپریز انتظارتو میکشه...

(زین پس بجای جمله غریب ونامانوس " شمارمو بگیر" از لفظ "سورپریز" استفاده میکنیم...با تشکر: فرهنگستان لغت)

نفر پنجم: کلاغها: غار غار

نفر ششم: بانو سوسانو: دیگه با این متن مطمئنم کردی که از جومونگ بهتری... به زودی میام ایران، آستالاویستا بیبی!

نفر هفتم: رهگذر: متن خوبی بود اخوی،  خدا یکی فرشید یکی، راستی خدای خوب ما یه فکری هم واسه بچه های گرسنه آفریقایی بکن که غمشون کمرمون رو شکونده.

نفر هشتم: آنا

( در حالت آشتی: عالی بود... در حالت قهر: مرده شور این مطالب تکراریتو ببره فرشید)

نفر نهم: مریدی از مریدان: احتمالاً پس از یک حال و احوال پرسی قجری جزء اندک افرادیست که موشکافانه متن رو نقد میکنه!

نفر دهم: صنوف: وای فرشید حدوداً دوهزار و چهارصد سال پیش یه متنی نوشته بودی: هیشکی یادش نیست اما من تو آرشیوم دارم، آخه زدم تو کار عتیقه! راستی از کاروبار تو چه خبر؟میگن درآمدش خوبه فقط باعث میشه آدم تو دراز مدت عذاب وجدان بگیره، راست میگن؟

نفر یازدهم الی نهصد و نود و نهم: عناصر مونثی که جملاتی از قبیل:

- از عشق تو همچون مرغم باور نداری قد قد....

- فرشید داوودی تو چقد نازی ،  اهل لس آن جلس  یا که تگزاسی ؟

شبهای قشنگ عاشقا خندون... ساز بندری ، داوودی لرزون ( ای سیبیل قیطون!) اوووه... عقبیا حال میکنن؟؟؟... فرشید باید برقصه...دست دست...

و انواع عشاق:

قرنیه چشمات رو تو آیینه دیدی؟ سنگ قبرمه!!- عاشق مایوس( آه..شق)

میای با هم تو چادر با نی شیر بز بخوریم؟ - (عاشق سنتی گرا)

طاق ابروتو برم چارقدی- عاشق جاهل یا ( عشقی )

عمرم رو پای پست هات میزارم، عاشق آپ تو دیت یا( عشق دات کام)

می خوامت با همه ی بی آبرویی هات- عاشق محمود یا( عشق الله)

پات می سوزم تا رایتو پس بگیرم- عاشق تند رو یا (سبز عاشق)

فدای مارک کاپشنت- عاشق سوسول( ایش ق)

 و جملاتی از این قبیل رو کامنت می زارند و سعی می کنند در بهتر بودن جملات از هم پیشی بگیرند.

 

نفرات هزارم الی ...: تقریباًٌ به متن کاری ندارند و میان تا به هم فحش بدن( اساساً اعتقاد این گروه بر  اصل  متن کیلو چنده حواشی رو  بچسب استواره)

حالت دوم لیلی  پستی نه به زیبایی مطالب فرشید اما در حد خودش می نویسه.. واکنش ها:

کامنت اول: خود فرشید اونهم برای دفاع از قرار دادن مطالب لیلی در وبلاگش:

تو هم یه روز بال در میاری، پرواز می کنی کرگدن کوچولو... بازم بنویس

کامنت دوم: مهرزاد: با این متن های زنونه گند زدی به وبلاگ(اینجا هم مخاطب فرشیده نه من) اگرم لطف کنه و خطاب به لیلی بگه جملاتی از قبیل: متن هاتم مثل جنسیتت بی محتواست و مرگ بر هرچه جنس مونث یا  وا مگه خانم ها هم می نویسند؟ دوره آخر زمونه ها !!!

کامنت سوم: برج مراقبت: خوب که چی؟؟؟

کامنت چهارم ال چهلم خس و خاشاک هایی هستند که دم درب وبلاگ تحصن کرده و با شعار:

WHERE IS FARSHID JOON??

و یا سیب زمینی من کو؟؟  یا

اگر سر به سر تن به کشتن دهیم   به از آنکه وبلاگ به دشمن دهیم

خواهان پس گرفتن رای خود هستند.

کامنت پنجم: مریدی از مریدان: احتمالاً پس از یک حال و احوال پرسی قجری بدور از تناغشات سیاسی موجود متن رو نقد می کنه و شایدم تنها کسیه که بخاطر متن اومده نه نویسنده.

کامنت ششم: آنا

 در حالت قهر با فرشید: این لیلی خیلی خوب می نویسه، یادم باشه بهش بگم که انجمن بانوان کوهنورد از حرکتش حمایت می کنه

درحالت آشتی: همون کامنت قبلی رو میزاره  به علاوه یک کامنت اختصاصی تحت عنوان:

 این چه کاری بود با وبلاگت کردی فرشید؟؟

کامنت هفتم الی هفتصدم: کامنت های حوری مقرب و بانو سوسانو و امثالهم است که با دیدن نام لیلی به عنوان نویسنده اصلاً ارسال نمیشه .

امام فرشید ،  در پایان متن قبل گفته بودی : ای کاش من هم یک زن بودم

باید  بهت بگم:

راستش با این اوضاعی که از لحظه ورودم دیدم لابد  تو زنی و خودت خبر نداری !

اگرم مردی نمی خواد بیش ازین گند بزنی به دنیای ما خانمها، بهتره همون جور که هستی بمونی و ازین آرزوها نکنی!

خدائیش من از صغری بدتر می نویسم یا سوژه هام از آش رشته خوردن کسالت آور تره که طرفدارات اینقدر بهم لطف دارن؟؟؟

 

خلاصه اینکه هر قاعده علمی استثنائی هم داره و گویا استثنای وبلاگهای این دوره زمونه وبلاگ امام فرشیده، خوب اینم یه جورشه دیگه،البته من نوپاتر از اونی هستم که بتونم در این موارد نظر بدم و علت این پدیده عجیب رو کشف کنم برای همین میزارم بر عهده خودتون تا عاقلان خوانند و دانایان مفهوم گیرند!

نویسنده:لیلی

+ نوشته شده توسط فرشید در شنبه سی ام آبان 1388 و ساعت 0:49 |

کاریکاتور:اینترنت

 فرامرز نصيري پستي زده در خصوص گروه همت شميران تحت عنوان "گروه كوهنوردي همت در سه سكانس:ضرب و شتم،فحاشي،اخراج" ما هم از همين پست الهام گرفتيم و تصميم گرفتيم يك پست بنويسم وبه جای سکانس از پرده استفاده کنیم در مورد يك گروه كوهنوردي و يك مشت كوهنورد كه اصلا وجود خارجي ندارند.

اسامي واقعي نيست و اتفاقي بعضيهاش با هم جفت شده به جان مادرمان سگ باشيم اگر دروغ بگيم!

گروه تئاتر سياه بازي!!! شميران تقديم مي كند:

پرده ی اول

پرده می افته

یک نفر(با داد ): آقا پرده رو بکش من شلوار پام نیست

یک نفر دیگه: مرتیکه مگه اینجا جای قضای حاجت کردنه اه چه بو گندی راه انداختی

صحنه نمایش نیمه تاریک، چراغی کم سو روی سقف به چشم می خوره، پنجره بسته است و بوی تند سیگار فضا را پر کرده، میز گرد کهنه ای از جنس چوب بلوط به همراه چهار صندلی در وسط اتاق قرارداره و سه مرد به  همراه یک زن بر روی  صندلی ها نشسته اند.

اين كلاغ چيه اينجا كيش كيش!!! حاجي بده من اون تير كمونو

حاج محسني: بزار اول سوال دومم رو بپرسم، كرخر؟ فکر کردی خیلی کوهنوردی؟

مژده: یه زمانی بودم اما الآن به جون مادرم غلط کردم!حالا چرا فحش می دید؟

سید :کی فحش داد گوساله داری شانتاژ می کنی؟ بررسی کمیته تحقیق نشون میده که حتی دوره کارآموزی کوه رو هم نگذروندی.

مژده: اما من مدارکی دارم که ثابت می کنه این دوره رو تو هیات کوهنوردی گذروندم... بگم؟؟؟

حاج محسني: خفه!!!با اون رييس..... گویا خانم حالشون خوب نیست، دکتر یه آمپول بهشون بزنید حالشون جابیاد ضمنا دكتر شما خودت حالت مساعده!؟ضمنا مژده جان مثل اینکه خبر ندارید کلاً هیات کیلو چنده ؟ ما کا رآموزی خودمون رو داریم!اون مدرک هیات هم مال هیات متوسلين به پنج تن آل عباي دروازه شمرون هست اینجا هیات عزاداران سینه چاکان و جر و واجر كنندگان شمیران هست

دکتر: خوب ببینم مشکلت چیه؟؟ بگو آ....، فکر کنم با یه آمپول هوا ردیف بشه!!!

مژده: اگه مشکل گذروندن کارآموزی خود گروهه که قبوله.

حاج  محسني: حالا شدی عضو خوب گروه، جلسه بعد همین ساعت برای  حل اختلافات و گذروندن کارآموزی عملی اینجا باش.

 پرده  دوم:

باز پرده مي افته

(همون آقا باز با داد): آقا بكش بالا اين پرده روا اه اين شورت من كوش؟

ای الاغ تو هنوز داری گند می زني به صحنه!!!

حاج محسني :میدونی چرا اینجائی؟

مژده: تشنمه ، یه کم آب...

حاج محسني: یه سطل آب بریزید رو صورتش دوباره می پرسم... چرا اینجایی؟؟

مژده: دور از جونتون، بلا بدور، مورچه خاک بسر، می خواستم کارآموزیم رو بگذرونم

 حاج محسني: خوبه ، پس هدفت مشخصه، بریم سراغ وسیله...ساده ترین اصول کوهنوردی رو بلدی؟

مژده: والله تو این شرایط اسم خودمم بلد نیستم به خدا

حاج محسني: وقتی می خوای بری کوه ناخن هات رو چه جوری می گیری؟

مژده: به شکل مربع

حاج محسني: این روش قدیمی شده، تاري  جان اون ناخن کش رو بده خانم رو توجیه کنم.

مژده: آی .... ناخنم رو کندید که...

حاج محسني: از اونجا که ممکنه ناخن هات در حین صعود و هنگام دست به سنگ شدن لب پر بشه، مستحبه که  قبل از صعود کلاً بکشی شون که چیزی برای آسیب دیدن نمونه!!! وقتی عضلات یک کوهنورد هنگام صعود بگیره چیکار باید کرد؟

مژده: به آرومی عضله رو مالش میدیم تا باز بشه.

حاج محسني: به آرومی؟ این تیریپ مال  بچه سوسولای بالا شهره، کوهنوردای فنی از شیلنگ و کابل استفاده می کنن، دکتر جون اون کابل رو بده... آهان... اینجوری ..

مژده: اینجوری  که عضلاتم له میشن!

حاج محسني: نه تو گرمی حالیت نیست، وقتی اینطوری میزنی رو عضله چنان دردی میگیره که گرفتگی اولیه کاملاً فراموش میشه! ببینم برای بستن گره حمایت از چی استفاده میکنی؟

مژده: از طناب

حاج محسني:  خوب اگه طنابتو جاگذاشته بودی چی؟

مژده: نمی دونم

حاج محسني: د همینه دیگه توله بز، اونوقت اسم خودتم ميزاري كوهنورد، بهترین وسیله موی انسانه، چون همیشه همراهته، ببین اینجوری می پیچونی... بعد اینجوری گره میزنی... آهان حالا شد... برای اینکه از سفت بودن گرت مطمئن بشی سه متر روی زمین می کشیش... اگه پاره نشد کوهنورد خوبی هستی، اگرم پاره شد شامپوت رو عوض کن! و سوال بعدی اينكه اگر در ارتفاع بالای 5000 متر کوهنورد دچار ادم ریوی بشه چکار باید کرد؟؟

مژده: ارتفاع کم کنیم و...

حاج محسني: تا ارتفاع کم  کنیم فرصت از دست میره، جدیدترین تکنیکی که من کشف کردم و در کتاب رکورد های گینس به ثبت رسوندم تنفس مصنوعیه که به همراه دکتر  بهت آموزش میدیم.

دکتر : حاجی جلو جمع خوبیت نداره... نمیشه با یه کپسول اکسیژن یادش بديم؟

حاج محسني: نه دکتر، پس فرق ما با گروه هایی که آموزش رو سمبل می کنن چیه؟؟؟بیا جلو...بزار کارآموز عملاً مفهوم درس رو درک کنه.  بزار از عدمیت به آدمیت برسه.... صد بار گفتم وقتی کارآموزی عملی داریم نهار سیرنخور دکتر... اه حالم بهم خورد

سيد: موارد استفاده باتوم چیه؟

مژده: در شیب، در سرپایینی، سر بالایی...

حاج محسني: سربالاش  رو ول کن، باتوم اساساً اختراع شده تا چنانچه یکی از اعضا از دستورات سرپرست تخطی کرد استفاده بشه... ببین... اینجوری...

مژده:  حاجی لطفاً به همین ابزار کفایت کن، به جون مادرم طرز استفاده از کلنگ و تبر یخ رو هم یاد گرفتم!

و در پایان پرده دوم خانم مژده به شدت آموزیده می شود.

پرده سوم:

یک خداحافظی لایت و دراماتيك

پرده می افته

صدای فش سیفون .... آخييشیش

چه عجب تموم شد ریدی به هیات رفت که عمو

حاج محسني: دستمالی رو در دست گرفته و در میان هق هق اشک هاش مرتباً فین می کنه.

... خانم مژده... آخه چرا می خواید استعفا بدید؟  بدون شما چیکارکنیم؟ شما تنها خانمی بودید که کارآموزی گروه رو با موفقیت گذروند و زنده موند!!!

مژده: والله حاج آقا از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون، من واقعاً حس می کنم تعالیمتون خیلی سنگینه و من  کم طاقت تر از اونی هستم که بتونم بیشتر از این تحمل کنم، اینه که بر خلاف نظر کمیته فنی و با میل خودم استعفا میدم.

 سيد: (در حالیکه  درب رو محکم گرفته و ملتمسانه سعی داره مانع از خروج مژده بشه):

به جان مادرم اگه بزارم پاتو از این در بزاری بیرون، استعفا؟ باید از روی جنازه من و این درب بسته رد بشی ... اصرار نکنید لطفاً...

دکتر : خانم  فقدانتون برای ما خیلی سخته، اگر می بینید لبخند میزنم فقط بخاطر حفظ روحیمه وگرنه... حاجی شوما ادامه بده من اشک هام داره در میاد...

حاج محسني: دخترخانم از طرف هیئت مدیره و تمامی اعضای گروه برات آرزو می کنیم که سالهای سال به خوشی صعود کنی و در نهایت به بزرگترین آرزوی هر کوهنورد برسی و با یک سقوط زجر آور تیکه تیکه بشی و در یاد ایرانیهای مرده پرست باقی بمونی، نه که فکر کنی نفرینت می کنم ها نه...این نهایت آرزومه که همیشه در اوج دره ها ببخشید قله ها ببینمت ، هروقت دلت برای آموزش نکات ضروری صعود تنگ شد به ما سر بزن، آغوش ما همیشه برای... اهوم اهوم ببخشید برای آموزش کارآموزان بازه، راستی ما برای حسن ختام  برنامه سرودی رو برات  آماده کردیم، آقایون همه باهم... یک.. دو.. سه

گروه سرود عمت شمیران تقدیم می کند:

به تیر مژگان میزنی تیرم چند، تیرم چند ،تیرم چند

                                   غم استعفات من رو از پای افکند، پای افکندپای افکند

(اونطرف دكتر ميزنه زير آوازبا چهچهه)

به مژگان! سيه كردي هزاران رخنه در دينم

آخ بيا كه از چشم بيمارت هزاران رخت بر چينم

يااااهوهوهوهو

و اینگونه بود که خانم مژده  درمیان بهت و ناباوری اعضاء گروه و در فضایی گرم و صمیمی  استعفای خویش را اعلام کرد.

نويسنده:ليلي

ويرايش: فرشید

+ نوشته شده توسط فرشید در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 و ساعت 13:56 |

 

اگر مي بينيد اين ليلي درد بي درمان گرفته دارد تو وبلاگ جولان مي دهد بخاطر گرفتاري وحشتناكه اين چند وقته من هست كه احتمالا  تا بيست رو ز ديگر ادامه دارد.

........................................

دوسال پيش من يك پست نوشتم كه دوستي حسب كامنتي كه گذاشته  و اشاره اي به اون پست كرده  بود بنا به درخواست من عين اون پست رو برام ارسال كرد و در پايان خواسته بود اگر ميشه بازنويسي كنم و ارسال كنم.خوندم راستش خودم هم خوشم اومد گفتم برا اون دسته از دوستان كه نديدند دوباره بنويسم و اونايي كه ديدند به هر حال بد نيست دوباره بخونند.

هر چند به قول آلفرد هيچكاك "هر فيلمي ارزش يكبار ديدن رو داره و هيچ فيلمي ارزش دوبار ديدن رو نداره"

البته اميدوارم متن من اينطور نباشه و چند بار هم مزه بده خوندنش

با تشكر از دوست عزيزم با شناسه  "صنوف "كه اين پست را ارسال نمود البته تو ايميل خودشان را لو دادند و مراتب ارادت مارا نسبت به خودشان دريافت داشتند!!!

در دنياي وبلاگنويسي چه در  ايران و چه در خارج از ايران هم خانمها مشغولند هم آقايون ما به خارجش كار نداريم به ايرانش مي چسبيم.از اونجاييكه ما آقايون هم يك ارادت ذاتي وقلبي و احساسي و رومانيك و نوستالوژيك و چند تا از همين دري وري هاي مشابه نسبت به خانمها داريم و جانمان براي جان ظريفشان و روح لطيفشان( به جسم لطيفشان ما كار نداريم!!!) در مي روداينست كه  كافيست يك خانم يك پست مثلا كوهنوردي بنويسه!!!و... فرض كنيد همين نگار! جان جان ما در همین وبلاگ در پیتی و خارج از رده!!!"آناپورنا" يك پست بنويسه ببينيد چه اندازه كامنت مي نويسندبراش  يا مثلا رامين شجاعي! (اه اه اين آقايون ديگه چيند كه وبلاگ مي نويسند!) يك پست بزنه در "داستان كوه" مجموعه كامنتها براي اين دو نفر گذاشته مي شود  بشرح زير خواهد بود.

فرض کنیم رامین شجاعی یا یک کوهنویس متخصص دیگریک پست تخصصی بزندمثلا این پست "نکاتی در مورد صعود گرده در زمستان"که اطلاعات و تجارب خوبی انتقال داده باشد مجموع کامنتهایی که طی سه ماهی! که این پست می ماند!!! چهار عدد و بشرح زیر است"

- اوه چه جالب

- آنارشیست رفتی خارج نشستی نفست از جای گرم بلند میشه آخه نمی دونی زمستون آدم باید زیر کرسی باشه تا اینکه بره تو این کوه و کمرها آخه مگه ما مغز خر خوردیم اونم تو این هوایی که خر تب می کنه سگ سینه پهلو

- کسب در آمد اینترنتی

- چیزی برای از دست دادن در وبلاگ زخم خورده عشق! وبلاگ خوبی داری به روزم سر بزن

و اما از آنطرف

وبلاگ صغرا خانم یک پست انتشار می دهد بشرح زیر:

دیروز با شمسی و اقدس رفتیم کوه آش رشته هم بردیم جاتون خالی پیاز داغ وسیر فراوونم زده بودیم خیلی خوش گذشت هوا سرد بود و آش چسبید. قرار شد دفعه بعد کبری رو هم ببریم منتظریم ببینیم تصمیم کبری چه خواهد شد.اه این کبری هم از زمان دبستان ما هنوز نتونسته یک تصمیم درست و حسابی بگیره.بعد یک عکس درپیت هم از صعود خودشان با کاسه  آش رشته میزنند سر در وبلاگشان.

 ظرف نیم ساعت تعداد  شصت!!! کامنت برای ایشان گذارده می شود و بعد از آن به یک کامنت!!! در هر دقیقه می رسد

این کامنتها بشرح زیر است:

- وای عزیزم می دونم چه حس جالبی داشتی آش رشته تو اون هوا واقعا که می چسبه

- عزیزم جای مارو  خالی کردی؟

- وای چه گزارشی واقعا می تونه کوهنوردی جهان رو در زمستون متحول کنه

- می دونی همیشه دوستت داشتم

- اینها برا تو یگانه دختر کوهنورد

- دوستت دارم عزیزم بوس

- وبلاگ فقط صغری جون

- وای عزیرم این سرمارو چطور تحمل کردی؟ بمیرم برا اون لپای قشنگت که از سرما گل انداخته بود 

- واقعا که کوهنوردی عزیزم

- صغری جون با یه مصاحبه اختصاصی موافقی

- من از دشت شقایقها آمدم تا بگویم دوستت دارم شقایق من(همون صغرا جون منظوره)

- لینکت کردم عزیزم ضمنا ایمیل و آفت رو هم چک کن

- عالی بود راستی حاضری سرپرستی صعود مارو به اورست متقبل شی؟

- مواردی که خواستی به روی چشم بهت زنگ می زنم  می دونی که چقدر دوستت دارم

- موافقی یه برنامه بریم با هم چه شود اونم اختصاصی دو تایی تو کوه چقدر رومانتیک میشه

- عزیزم لینکت کردم و همینطور آدرس وبلاگتو دادم به همه ی برویچ بزنن به در و دیوار تبلیغ کنند  حیف این وبلاگ نیست

- همیشه خرتم عزیزم

(آخ آخ این یکی که دیگه خفن پاچ خواری کرده بود حالم بد شد)

نتیجه گیری:در مورد هر پست تو کامنتینگ لااقل حق مطلبو ادا کنید

توصیه:بابا جان یه بار مطلب رو بخونید بعد بگید چه و چه نخونده می گید وبلاگ خوبی داری منم به روزم و....

امام فرشید!!!:ای کاش من هم یک زن بودم!

لا اله الا الله

 

+ نوشته شده توسط فرشید در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 و ساعت 12:0 |

در راستای اینکه این روزها عشقها همه کشکی و دوغی شده و عشق واقعی فقط عشق به رییس جمهور عزیزمونه و فعلا هم قرار کردیم این فرشید رو با این پستهای در پیتش بفرستیم بره غاز بچرونه بلکم واسه خودش کسی بشه و یه کار مفیدی در طول زندگیش انجام داده باشه بدینوسیله نمونه ی یک عشق غیر واقعی که هیچ ارتباطی با هیشکی حتی با شما نداره به تصویر می کشیم باشد که رستگار شوید و به روح این فرشید هی فحش و فضیحت نثار کنید

با تشکر لیلی صاحب آینده کل سهام این وبلاگ 

لیلی همان دختر بادیه نشینی بود  که در مکتب خانه مهر مجنون را به دل گرفت و مجرم شده، به کنج پستوی خانه پناه برد و اسطوره گشت ، بدین سبب خداوندگارش برای رهایی وی از لعن و نفرین های قبیله! کوچی را در مسیر زندگیش نهاد، تا به همراه مجنون در زمان جاری باشند و به  مکانها وزمانهای  مختلف سفر کند و ببیند که بر سر عشقشان چه آمده و در آن دوران چه هستند، در طی این کوچ روزی روزگاری  لیلی و مجنون به تهران- 1388آمدند و اینک شرح ماجرا:

 

یک روز زیبای پاییزی:

 

( مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد)

...الو

- الو، الو مجنون، قطع و وصل میشه، کجایی عزیزم؟؟

- الو لی لی توئی؟؟؟

- صد دفعه بهت گفتم به من نگو لی لی؟؟؟ ساعت از 12 هم گذشته؟؟ معلومه کدوم گوری هستی؟؟؟

- اولاً لی لی خیلی باکلاس تره ، دوما  من که بهت گفته بودم امشب تادیر وقت جلسه دارم و شام نمی آم.

(صدای ظریفی از اونور خط در حین مکالمه: هانی(عسلي) بیا دیگه چقد حرف میزنی...

...هیس س س س س

- اون صدای کی بود؟؟ لابد باز  با اون رفیقای اراذلت تو ویلای لواسون  با یه مشت در و داف جلسه کاری دارید نه؟؟؟ فکر کردی من خرم؟؟ میای خونه یا پاشم بیام اونجا؟؟؟

- عزیزم این چه حرفیه؟ مثل اینکه حواست نیست الان تو چه دوره زمونه ای هستیمااا،، صبح تا شب دارم واسه یه لقمه نون عین سگ پا سوخته  می دو ام، اونوقت تو نمک نشناس اینجوری بام صحبت می کنی؟؟ تو که می دونی چقدر عاشقتم! من و خیانت؟

( آهان  حالا... بیا وسط...اووووه...بلرزون...)

- الو عزیزم، جلسه داره شروع میشه، کاری نداری؟ بای

....صدای بوق ممتد.

فردای یک روز زیبای پاییزی- لیلی در مطب روانپزشک:

- بالاخره نگفتی مشکلت چیه: 

والله خانم دكتر یه زمانی عاشق هم بودیم، تو کل صحرا همه از عشق ما حرف می زدند، چشمهاش هیچ کس رو غیر از من نمی دید، شیر زن بودنم، عشقم، نجابتم، زجری که به خاطر عشقش میدیدم، فداکاری هام، حتی زمانی که کم می آوردم و به تاخت تا اونور صحرا اسبم رو می تازوندم تا جائی که هیچ کس نباشه و برم كنار همون چاله آب! هميشگي  و بتونم یه دل سیر از دوریش زار بزنم همه و همه واسش با ارزش بودند، حالا: بهم میگه برو باشگاه هیکلت رو فرم باشه من زن چاق نمی خوام،كلي از اين قرصهاي لاغري و ويبريشن بسته به نافم.مي گه  هر ماه موهاتو یه رنگ کن، برو سولاریوم، این غذاهای دمده چیه می پزی مامانت لازانیا یادت نداده؟؟ هر شب میشینه پای ماهواره و زیر لب زمزمه میکنه: هی هی لیلی اینام زنن تو هم زنی!  بعد هي تف ميندازه به....ببخشيد خانم دكتر(بعد لپاي ليلي كمي گل ميندازه)حس می کنم عشق من دیگه براش هیچ اهمیتی نداره، بهش میگم اینقدر سیگار نکش میگه عاشقی با دود رابطه مستقیم داره نمی فهمی؟؟ دوستام مسخرم می کنن که هنوزم عاشقشم، همه میگن تو این دوره زمونه عشق کیلو چنده؟ طلاق بگیر مهریتو بزار اجرا پدرشو در بیار، بعدم که حسابی چزوندیش بفروش برو خارج، بزار بفهمه یه من ماست چقدر کره داره!

خانم دکتر: ببین دخترم، عشق و عاشقی مال قصه هاست، دوره شما فرق داشت، الان دیگه هیچ علاقه ای با دوام نیست، در واقع فقط همزیستی مسالمت آمیزه!!! اصولاً بعد از چند سال تمام عشق و علاقه به یجور روزمرگی تبدیل میشه، تازه مال شما که چند قرن شده، فکر نمی کنی وقتش بود؟؟

- وقتش ؟؟ اما من فکر می کردم عشق جاویدان وجود داره؟؟

-  تلاوت مي فرماييد ها عزيزم هر عشقی یه تاریخ انقضایی داره که با میزان حماقت طرفین رابطه مستقیم و با میزان هوس پذیریشون رابطه معکوس داره! گفتم معكوس تو فاميلاتون ميكانيك آشنا نداري من اين ماشينمو دنده معكوس كه مي كشم قيژي صدا مي ده ...اوه ببخشيد عرض مي كردم كه

تازه فکر کردی با طلاق گرفتن به حق و حقوقت می رسی،، قوانین جامعه ما در مورد زنان دست کمی  از قوانین قبیله تون نداره ها!!! تازه در مواردی خاص باید بگم صد رحمت به قبیله تون!!!

- پس هیچ راهی وجود نداره  که عشقمونو نجات بدم؟؟ شاید اگه مثه ققنوس خودمو آتیش بزنم؟؟؟

- ققنوس؟؟؟ فارسی1 زیاد می بینی نه؟؟؟ خوب حداقل خانه مدش رو ببین، بیشتر جواب میده!!!

- باشه، شاید اگه امروزی تر بشم یه فرجی بشه!!

-  لیلی رفت که امروزی تر بشه....

-   نتيجه گيري غیر اخلاقی :یه وقت خر نشید عاشق بشید این روزها هیشکی واسه این چیزا تره خورد نمی کنه قبول ندارید از مرحوم فرشید بپرسید

-  شايد اين قصه ادامه داشته باشه

 نویسنده:لیلی

 

+ نوشته شده توسط فرشید در شنبه بیست و سوم آبان 1388 و ساعت 0:24 |

 

پس پشت پنجره عادت مرگه
باغ پاییزی ما مسلخ برگه
وای پوسیده دل غزل گرفته
جایی که شبنم گل خود تگرگه
وقتی میرغضب خداوند زمینه
وقتی هر شب زده ای ستاره چینه
از تو خوندن، از تو سر رفتن و مردن
عادت و حسرت دیرینه همینه


می بینی رامین؟تا میایی نفس تازه کنی دردی جانکاه چنان نفست  تنگ می کند که گویی همین الان خفه ات خواهد کرد.تا میایی کمر راست کنی غمی سنگین می خماندش.دست تقدیر دیگر به چیمان راضی است ؟چه چیز را می خواهد بگیرد تا تبسم دل خنکیش تا بنا گوش باز شود .خسته شدیم بس خبرشوم  برایمان آوردند.مگر این تن رنجورچه اندازه طاقتش است .شنیدم قله ای را به پاي افكندي و هر دم خیالی آسوده کردیم تا به تبریکت در آییم خبر فقدانی نفسمان را برید.یله کرد و یله مان داد عباث دیدی و شنیدی؟شانه ات تمناي منست رامین تا سر فرود آورم و بغضي در خفا و درقفاي دوستي تركانم .چشمهايي كه براي  دلخوشي دل نابسامان و بي قرارو وامانده ما هم ديگر اشكي ندارد. ياد مي آيدت استكان چاي و برگ سبزي كه تحفه درويش شد و چنينت گفت :

"تا دورهاي دور، بيابان در چشم انداز پيش روست. و سكوتي اثيري بر بيابان افتاده است. كندوك را بر آتش مي نهم عطر قيج فضا را مي آكند و خاكستر آن تا دوردستها شندره مي شود چاي مي ريزم تعارفت مي كنم يخ نكند رامين!! سر بكش! تازه دم است و خون خرگوشي! رنگها در گاوگم بيابان همه به سربي مي گرايند غروب پيش مي خزد!ديريست شب شده است رامين"!!

رامین!!! اجل امده است به جان کوهنوردان و کوهنویسان زده است اگر دستش به جان خودمان نرسد به اهل خانه مان که می زند.تاوان چه چیز را پس می دهیم كه اين بار نوبت عباث!شد .آزاد شد مرد آزادکوه و علم کوه و مرد نوشته ها.
حتما به بزم در آمده ایم عروسیش هست خرما خیرات می کنند در این شام عروسی!. چرا همه گریانند به بزم که در آمده ایم . فرخنده را دیدی اورستش را حاضربود تحفه  کند عباثش را باز ستاند.آه رامین در این روزگار قحط دلخوشیها و چنبره ی مادر به دوشان ضحاک صفت وپرخاش گران کینه توز به نام حرمت دین!  و تنهایی و عزلت عشقورزان همین ها مانده بود و دلخوشیهايی چون عباث!که به تبسمی در می آمد و می گفت بگذار حالا برايت خاطره ای نقل کنم و می نشستی و چه شیرین می گفت.
نمی دانم رامین چرا نامه ام را برای تو نوشتم شاید آن نامه عباث به تو بهانه اش شد يا .... نمي دانم!
 مشق وبلاگ به کدامین دلخوشیی کنیم وقتی معلمی نیست گوشت پیچاند و رسم نوشتن آموزدت. اویی که رسم رسن در کوه می آموختد و رسم قلم بدینجا.آزاد کوهش چه می شود؟ آرمان آزاد  کویش که به نيمه ماند.همان كه تاخت زده شد به ثمن دين و آيين و  كيش و مرام! دين فروشان از خدا بي خبر
.

"می بینی البرز تماشا می کنی و همچنان خاموشی . صبر کوه داری و دل از سنگ البرز! تماشا گر خاموش دور دیر آنچه بر این دیار و این مردمان رفته است و می رود . تماشا می کنی و دل نمی ترکانی ! ما را بگوکه: دل به که بسته داریم ای دوست !؟ البرز !سنگ هایت نشان از داغ پای آرش دارند و بادهایت قصه ی پوریای ولی را به گوش صخره ها زمزمه می کنند پلنگانت به ماه می نالند و تو خاموشی البرز. این همه سال تماشا کردی با چشمان بی تماشا یت که در دره هاو کوه پایه هایت باز دلی دلهایی می شکست و غم بر گلوی مردانت بار می شد و به تو نگاه می کردند و درس سنگینی و صبر از تو می گرفتند و باز چینه دان غم پر می کردند بی آن که لب بترکانند و سر به فروتنی و غم فرو می گذاشتند و تنها بالش خیسشان از خیل اشکهایشان خبر داشت ".

"دره های خاموش البرز یا زاگرس . قله های ساکت و مغموم این سرزمین بی متولی که در کوچه هایش هر روز قهرمانی رو به قبله می شود همچنان که تا دیروز بودنش پله ای بود برای بالا رفتن ! می توان در روستایی کوهستانی یا کویری کوبه ای را به صدا در آورد و دوستی را یافت و از او پرسید که هنوز دل خوش سیری چند؟! . می توان یک طناب بلند. بلند بلند ! را کلاف کرد و بر سر شانه انداخت وبر اه افتاد هنوز سختون و صخره ها فراوانند و هستند دیواره ها و مسیر هایی که به رنگ و شکوه و افتخار صعود آلوده نگشته اند .تنها یا که با دوستی بی سر وصدا بالا رفت و و فرود آمد و به خانه بازگشت و لذت صعود را در کنج اتاقی کوچک نصف کرد وهمچون سیبی گاز زد و خندید."

 

آه رامین حال از چشمه ی خشک چشمان بی فروغ این روزها هر چه تمنای اشک کنیم نه تو و نه مرا ملالی نیست.رامین بگذار ضجه زنم و بر هر که خواهم شکوه ی دل برم بل این دل کمی و فقط کمی آرام گیرد.

 گوش كن رامين:

" گوش کن صدا می آید . باز به گمانم کسی در تنهایی در کوه برای خویش آواز می خواند. گوش کن چه غمگنانه هم می خواند."

راستي دل آنقدر درد داشت كه فراموش شد ابتداي نامه را به سلامي به تو بياغازم

سلام رامين! و باز

سلام !
حال همه ی ما خوب است
ملالی نیست
جز گمشدن گاه بگاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند.
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل ناماندگار بی درمان
از نو برایت می نویسم
حال همه ی ما خوب است
اما تو باور نکن !!!

آری رامین جان از همان دورها فقط بدان که اینجا حال همه ی ما خوب است اما براستی تو یکی باور نکن!
……………………………….
عباث!قرار کرده بودم امشب برای تو بنویسم.اما هر چه قلم بر تن کاغذ کشیدم در وصفت عاجز ماند.ندانستم عشق را با نام تو معنی کنم یا نامت را به عشق . وصفت را به عیش کنم یا عیش را با یاد تو مهیا کنم تور ا به شقایق تشبیه کنم یا شقایق را به تو مثال بزنم.براستی از کدامین جنسی؟نور،باران،طراوت،عشق،راستی،فردای امید!، امید بودن و یا... نه! هنوز کلماتم قاصر است. بهتر است تفسیرت را به حال مستی ام کنم تا مست تفسیرت شوم.

"برای گفتن تو شعر هم به گل مانده"

............................ 

نفرين به روزگاري که مارا مرثيه خوان همراهانمان مي کند !

.............................

مطالب داخل گيومه و قرمز  از عباث و به ترتيب از نوشته هاي

- سلام رامین جان (نامه ای به رامین شجاعی از عباث!)

- غلامرضا غلامرضا

- تا هنوز

- غدير

و شعر

- سيد صالحي

"برای گفتن تو شعر هم به گل مانده"و شعر شروع متن از ترانه های داریوش

 .....................................

یاد آوری:

 

با عباس جعفری

پنجشنبه ۲۱ آبان ماه ۸۸

ساعت ۱۷ الی ۲۰

 ( فرهنگسرای پایداری ؛ پشت حسینیه ارشاد - میدان قبا )

با شرکت در این مراسم یادش را گرامی می داریم

این اطلاعیه رو از وبلاگ برج سینای بشیر گنجی برداشتم 

+ نوشته شده توسط فرشید در یکشنبه هفدهم آبان 1388 و ساعت 22:34 |

این پست را ما (فرشید)نمی نوشته باشیدیم.این را کس دیگری که قرار است احتمالا با ما همکاری کند و گاهی این وبلاگ را بنویسد نویسیده می باشد.اسمش در پایین پست نوشته شده  می باشد.مسئولیت با خودش پاسخهاشم با خودش.

همانا ما خدائیم و این بر همگان آشکار است، حتی آمیب های تک سلولی که از سر ذوق و خنده آفریدیم این را می فهمند ، در تعجبیم چرا شما بندگان خنگ هنوز این را نفهمیده اید! گرچه تعجب در ذات ما نیست و اینگونه می گوئیم تا در ذهن کودنتان جا بیفتد، آری از آن جهت اینگونه می گفتیم که دیشب جبرائیل،پدر سوخته(گرچه پدر ندارد که بسوزد)اما فکر اینکه می داشت و ما میسوزاندیمش تا عبرتی شود برای این ولد چموش هم بد نیست، شاید در روزهای آتی  اینکار را کردیم و یک پدر برایش خلق کردیم،از ما که هیچ چیز بعید نیست)آری میگفتیم: دیشب جبرائیل چندین ایمیل از بندگان خاک بر سرمان آورد که کمی متعجبمان کرد، برایتان به سبک این مجریان ژیگولو که خلق نمودیم می خوانیم تا با هم حالی کرده باشیم و نشان دهیم چه خدای بنده نوازی هستیم:
به سبک مجریان ژیگولو:
سلام،خدا هستم با یه برنامه دیگه:
زیاد وقت ندارم پس سریع میرم سراغ ایمیل هاتون و اما قبل از اون
چند تا تماس تلفنی دیروز داشتم از طرف پارمیدا جون، ارژنگ و اسی مارمولک که به نوبت جواب میدم:
پارمیدا جون دیروز گفته بودی چقدر جیگر شده بودم، عزیزم لطف داری ولی میدونی که به عنوان خدا من همیشه جیگرم، گرچه توروهم که می آفریدم با خودم گفتم جل الخودم،جووووون چی آفریدم!!! بیشتر برو جلو آینه و خودتو ببین و حالشو ببر!
ارژنگ: گفته بودی تماس با من خیلی سخته، عزیزم راه های ارتباطی زیادی هست، مخابراتم که حسابی داره تو آنتن دهی و ارسال اس ام اس همکاری می کنه! دیگه دردت چیه بلا؟؟؟
اسی مارمولک: گفته بودی مرامت رو عشقه دااااش!!! اسی جان من نهایتاً پدرم اونم از نظر مسیحیان، میترسم منظورت از گفتن این حرف بدعت در دین باشه ، نکنه از اصلاح طلبای منافق باشی؟؟؟ این حرفا فقط از اون پدر...لا اله الا خودم بر میاد!!!اگر اینجوریه سریع برو و توبه کن که من بسی بخشنده و مهربانم( راستی اعترافنامه مکتوبم یادت نره ضمیمه کنی)

ساناز: گفته بودی برنامه هام جدیداً خیلی با پارازیت پخش میشه، من یه دو سه تا شبکه ناقابل مثه فارسی1 رو دادم توش اختلال بندازن، یادم نیست شبکه خودم تو لیست بوده باشه،البته باید بدم بررسی کنن که نکنه کار این خس و خاشاک های اختشاشگر باشه!!!
بریم سراغ ایمیل هاتون:
خانمی ناشناس ایمیل زده بود که در رابطه زناشویی با همسرش مشکل داره و هر دفعه سر دستپخت بدش دعواشون میشه و حسابی کتک می خوره و دیگه تحمل این وضعیت رو نداره
پاسخ:
اولاً چی فکر می کنید که ناشناس ایمیل میدین؟؟ بعد میگم بنده های ابله سیرابی، بهتون بر می خوره! آخه خاک بر سرها من خدام نا سلامتی، شناساییتون واسه من کار یه سوته، میدم برو بچ تیم شناسایی همونطوریکه قاتل ندا رو تو سه سوت پیدا کردند!!! تو ایکی ثانیه شناساییتون کنند، اگه با زبون خوش خودتو معرفی می کردی شاید می بخشیدمت اما الان بدان و آگاه باش که همانا عذابی علیم در راهه ! ضمناً ما اینهمه بنده خلق کردیم که درس خوندن و دکتر شدن و مشاوره خانواده میدن، بعد تو بنده بی مقدار میای سراغ ما، پس اینهمه مرکز مشاوره واسه چی خلق کردیم؟؟؟ حالا درسته که قیمت خون باباشون رو میگیرن اما دلیل نمیشه که؟؟؟ تازه ما اینهمه قوم و قبیله و ملت آفریدیم تا درس عبرتی بشه واسه امثال شما! مگه فاطمه( به دلیل نزدیکی که با یک سری از بنده های مقربم دارم اینو میگم مبادا فردا پس فردا بی جنبه شید و اینجوری خطابش کنیدهااااشما باید بگید حضرت فاطمه)

مگه فاطمه رو خلق نکرده بودم،ماشالله خانومی بود واسه خودش، کدبانو.یه بار نشد علی بیاد شکایتشو بکنه، قرمه سبزی می پخت در حد بنز،خودم دو سه بار نهار دعوت بودم خونشون ،جاتون خالی اینقدر خوردیم که نا نداشتیم برگردیم بارگاه، اگه جبرئیل قالیچه سلیمونو ازتو قصرش کش نمی رفت و نمیاورد کار به چایی دومم می کشید!!
باید روزی که ناز و عشوه و تنبلی رو خلق می کردیم فکرشم مینمودیم که یه روزی شما عناصرمونث ما ،حوصله پختن یه املت ساده رو هم نخواهید داشت چه برسه به قرمه سبزی!!!
با تو هم هستم ای بنده ی مذکر خاک بر سر ما، آخه زدن هم بلد نیستی که خاک بر سرت کنن خوبه تو سوره نساء گفتیم فضربوهن ها! یا درست بزن نفله کن بفرست اینور پیش خودمون یا نزن، چون اینجوری فقط خودتو خسته می کنی، این جماعت که ما آفریدیم بدتر از گربه که اونم ما آفریدیم هفت تا جون دارن،از اینور میزنی فردا از اونور ترمیم میشن، تازه این گفتگوی تمدن ها رو که تو دولت نهم دادیم بنده ی مخلص و نائب به حقمون! ابداع کرد واسه همین روزاست دیگه! علی الحساب میدم این جبرئیل ذائقه این بنده مفت خورمونو تغییر بده که مشکلشون حل بشه
اما آخرین بارتون باشه ما رو با مشاور خانواده اشتباه میگیدید هااا.
امروز کار داریم و دیروز هم رفتیم برای تسخیرلانه جاسوسی هورا کشیدیم و وقت نداریم باقی ایمیل ها رو بخونیم،حوصله پیدا کردیم  بقیش رو هم جواب میدیم.
علی القاعده اینها رو گفتیم تا بدانید همانا ما خدائیم و خدایی که به فکر مخلوقات خویش است و کاملاً آپ تو دیت می باشد، باشد که پند گیرید که البته می دانیم به قول خود خرتان: عمراً.

نویسنده: لیلی

+ نوشته شده توسط فرشید در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 و ساعت 22:45 |

- سلام

- سلام بالاخره اومدي! نمي گي چقدر دلم برات تنگ ميشه!اونم این روزا! نمي گي چقدر بايد از فراقت بسوزم؟

- مي دونم!

- اومدي باز اشكاي امشبم رو ببيني؟

- باز كه داري سيگار مي كشي نمي خواي بس كني؟

- دلم مي خواد اما ديگه نمي تونم

- قبلا روزي يه نخ بود اما حالا!

- خب بعد رفتن تو زياد شد

- چرا ازدواج نمي كني؟

- ازدواج اونم وقتي تو هنوز زنمي

- بودم اما من كه رفتم!

- ازا اينجا رفتي از دلم كه نرفتي نمي تونم كسي ديگه اي رو جاي تو ببينم

- دست بچه چطوره كي از گچ باز مي كني؟

- مگه تو مي دوني دستش شكسته؟

- خب من يه مادرم

- ديدي اونشب تو بيمارستان چقدر تنها بودم اين كوچيكه هم كه كلي شيطون تازه دست اين از گچ باز شده بود دست بزرگه شكست!

- بايد بيشتر مراقبشون باشي

- ديشب پسر كوچيكمون مي گفت مي دونم بيست سالم شه مامانم بر مي گرده

- تو چي گفتي؟

- چي دارم بگم مثل هميشه سرم رو  كردم اونطرف اشكامو نبينه

- بالاخره مي خواي چيكار كني

- چاره اي نيست بايد بمونم تا بزرگ شن

- بعدش زن مي گيري؟

- نه بعدش ميام پيشت منتظرم كه مي موني؟

- آره

- بي انصافي كردي!

دلم مي خواست باشم پيشت اما دست خودم نبود وقتش بود!

- بازم پيشم ميايي؟

- اگه بازم مثل امشب بغضت تو تنهاييت بتركه ميام اما وقتي بچه ها خواب باشن نمي خوام باز منو ببينند هوايي شن مي فهمي كه!

- آره مي فهمم

- خیلی خسته ام خوابم میاد

- بخواب عزیزم شبت بخیر

.........................

دیگر عادت کرده ام که بیایی آن هم به نیمه های شب اینست که بیدار می مانم تا آمدنت.صدای پایت را از دوردستها هم می شناسم در این روزهایی که  چشمم به دری است که دیگر باز نمی شود به دیدار کسانی که روزی خودرا دوست می دانستند به وقت خوشیهایت که انگار همه ی اعتبارم به این میان  از تو بود. تویی هم که تا صبح نشده میان گرگ و میش هوا و خواب صبحگاه بچه ها می روی

.........................

و باز هم تیک تیک ساعت خسته ایستاده روی پاتختی که مثل پتکی مغزم را یکنواخت به فواصل معین می کوبد  و هر دم صدایش در ذهنم بیشترو بیشتر می شود و می کشد خود را تا ساعت شش و نیم صبح که مثل  عادت همیشه اش زنگ بزند و....  شروع کنی یک روز پر از تکرارو تکرا رو تکرار بیهوده را.....

+ نوشته شده توسط فرشید در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 و ساعت 9:40 |

تصویر حوری مقرب ما!!!

این کامانت را شخصی با آی دی (ما)برای ما پرانده بودند بخوانید

یه نصیحت دوستانه به همه به خصوص به صنوف گرامی

به هرکی میخوای گیر بدی مهم نیست اما به این حوری مقرب شیخ فرشید گیر نده و اسمش رو نیار که فرشید جرو واجرت میکنه همه دخترهای دنیا یه طرف فرانک جوووووون هم یه طرف برا فرشید. جونش در میره برا این حوری مقربش( خدایی حق هم داره )
ای داد بیداد فرشید جان شرمنده اسم حوری مقرب رو غیر عمد لو دادم

............................

همانا ما خداييم ولي نمي دانيم چرا شما اين را نمي فهميد . كارتان بايد به جايي برسد كه يك  نام  مي نويسید و بعد مي گوييد  ايشان حوري مقرب ماست حالا پايتان را در كفش ما مي كنيد.آه از دست  شما آدمها هيچ ضرب المثل خدايي هم نداريد كه به كار ما بيايد ما كه پا نداريم كه كفش داشته باشيم تا پاي شما توش برود!!!

مگر نمي دانيد ما هم گاهي خشم مي كنيم حالا يكبار ديگر ما را كه خداييم  عصباني كنيد!اسامي و آمار يك يك اين جفتهاي خفن كوهنوردي را اينجامي نويسيم تنوير افكار عمومي شود تا بدانند كه ما آمار چه كساني را داريم.اينست كه قويا اخطار مي نماييم دفعه بعد نامهايي اينجا خواهيم نوشت كه هم به همه خوش بگذرد هم اينكه بدانيد كي با كي آره و اينها. خدارا عصباني مي كنيد مگر نمي دانيد ما به همه ي امور شما آگاه و بينا هستيم و از رگ گردن به شما نزديكتر خاك بر سرها .اينقدر عصباني شديم كه اين جبراييل خنگ آمده است مي گويد خدايا اين ليوان آب را بخوريد اعصابتان بيايد سرجايش اين ديگر از آن حرفها بود گفتيم اي خنگ!تا حالا كي ديده است كه خداها چيزي بخورند و بياشامندهر كدام از شمابندگان ما يك قناري خوب داشته باشد با اين جبرائيل تاخت مي زنيم لااقل آن برامان يك چهچه مي زند اين يكي كه مدام زير گوشمان وز وز مي كند.

حالا براي ما كامانت مي پرانيد مثلا آتو از خدای خود  مي گیرید. اگر خشم كنيم تر و خشك و گناهكار و بي گناه هر دو را با هم مي سوزانيم

صدق خودم علي العظيم

.............................

تصویر: میریام فارس خواننده لبنانی

ضمنا: من یک حوری مقرب داشتم الان در خاک آرامیده!

 

+ نوشته شده توسط فرشید در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 و ساعت 10:43 |